پسر عباسقلی خان
@amir372
بلاگر حوزه کارمندی.
دوستان این آخرین اخباریه که از کانال رسمی رییس فدراسیون کهکشانی به دست من رسیده، گفتم شما هم در جریان باشید :
خب دوستان، پروژه به ثمر رسید! فکرکنم گردو رو در حد کفایت خورد/ له نکردم ولی مزهاش خوبه. با تشکر از همراهی شما در این مهم و این مسیر.
سیما ثابت گفته که مرجان ساتراپی یه نامه گذاشته و هدفش از "این تصمیم" اعتراض به رویکرد ریاکارانه فرانسه و اروپا در قبال ایران بوده. به نظرم اشتباهه که خانواده مرگش رو جور دیگهای اعلام کردن، یا حداقل کل حقیقت رو نگفتن.
مشکل من با این جور توییتها اینه که احساس میکنم اینا واقعن به این حرفی که میزنن اعتقاد دارن و کار از پروپاگاندا گذشته.
ببخشید دوستان حساب من و بقیه "اسکاندیناوی" از شما که در تاریکی روزگار میگذرانید جداست 😌
من و تو هم عین ابی سال یه بار خداحافظی میکنه. ایشالا بعدش نوبت ایران اینترنشنال.
این نفر سومه که من به شخصه دیدم و دقیقن همین توییت رو زده امروز. حتی جمله بندی رو هم تغییر ندادن.
شب سوم آتشبس موقت، بیست و یکم فروردین. فکرکردم شاید موزیک کمک کنه ولی یه چیزی مثل کنه چسبیده اون ته که بعید میدونم به این زودیها ازش خلاص بشم.
روز دوم آتشبس موقت، بیست فروردین. دارن توی باغچههای شهر بنفشه میکارن. مهندس هم چهل روزه که دیگه نیست.
اولین شب صلح موقت. نوزدهم فروردین. اومدم چند ساعت نشستم اینجا تا خورشید غروب کرد.
روز سی و هشتم جنگ، هجدهم فروردین. جلسه آخر روز کاری رو کنسل کردم و پناه آوردم به قبرستون. این قبرستون نزدیک خونه همیشه پناهگاه خوبی بوده برای روزهایی که نمیدونم چی در انتظارمه، مثل امروز. فعلن تا تاریکی شدن هوا اینجا میشینم تا بعد ببینم چی میشه.
روز سی و هفتم جنگ، هفدهم فروردین. امروز تحمل آدمهایی که درگیر جنگ نیستن رو ندارم.
روز سی و ششم جنگ، شانزدهم فروردین. کمردرد و گردندردم از صبح دوباره شروع شده و ترسم از فردا خیلی بیشتر.
روز سی و پنجم جنگ، پانزده فروردین. امروز یه دوست قدیمی رو دیدم و ترسهامون رو با هم قسمت کردیم.
این توییت رو یکی از دوستام در جواب استوری زدن پل بی-۱ برای من فرستاده. اینقدر بیمنطق و احمقانه است که حتی نمیدونم چه جوابی میشه داد. توی یه بحثهایی اینقدر با طرف مقابل فاصله داری که از جواب دادن عاجز میشی.
روز بیست و سوم جنگ، سیزده به در. داره برف میاد. امروز با خبر زدن پل و انستیتو پاستور از خواب بیدار شدم و گردن درد عجیبی از صبح من رو داره همراهی میکنه.
روز سی و دوم جنگ، دوازدهام فروردین. دوازه فروردین همیشه روز عجیبی بوده برای من. چه اون موقع که بچه بودم و نگران تمام کردن پیکنوروزی و ناراحتی برای این که تعطیلات تمام شده و چه بعدن که عقلرس شدم و مفهوم روز جمهوری اسلامی رو درک کردم.